دوشنبه هفتم آبان 1386- 14:48 - ريشو
بزرگداشت کورش برای آن نيست که او شاهنشاه يا کشورگشا و يا بنيانگذار نخستين امپراطوری تاريخ بود. کورش را از آن به دير مغان و کليسا و کنشت عزيز ميدارند که آتش آزادگی و آزادی خواهی برای همگان را همواره در دل و جان خود زنده نگاه ميداشت( دکتر بديع بديع الزمانی) هرودوت، تاريخ نويس يوناني، از فراتر از دوهزاروپانصد سال پيش گزارش ميدهد که کورش شاهنشاهی دادگستر بود که با مردم سرزمينهای زير فرمان خود با احترام رفتار ميکرد، که فرهنگ و آداب و رسوم آنان را ارج می نهاد، که باورها، آئين ها و دينهای گوناگون آنها را محترم ميداشت و هيچگاه نميکوشيد زبان، دين وآئين و فرهنگ خود را بر آنان تحميل کند. به مردم و خواسته های آنان گوش فرا ميداد و چنانچه پيشنهاد سازنده ای ارائه ميدادند، آنان را می ستود. هرودوت می افزايد: "مردم سراسر شاهنشاهی ايران کورش را " پدر" می ناميدند. کورش در نخستين روز پيروزی بر پادشاه ستمگر بابل، اعلام صلح
(( منم كوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشهی جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ ... نوه كورش، شاه بزرگ ... نبيره چيش پيش ، شاه بزرگ . . .
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم، مردوك خدای بزرگ دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
برده داری را بر انداختم ، به بدبختی های آنان پايان بخشيدم. وضع داخلی بابل و جايگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد... من
نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را
مردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد... او بركت و مهربانياش را ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم. . .
من همه شهرهايی را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه هايی را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.
همه مردمانی را كه پراكنده و آواره شده بودند، به جايگاههای خود برگرداندم و خانه های ويران آنان را آباد كردم.
همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نيايشگاههای خودشان بازگراندم، باشد كه دلها شاد گردد.
بشود كه خدايانی كه آنان را به جايگاههای مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم زندگانی بلند خواستار باشند...
من برای همه مردم جامعهای آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم. ))
کارهای وی تا بدانجا ارج داشت که نامش در قران وتورات به نيکي برده شده در قرآن در سوره الکهف در آيه 83 به بعد از او با نام ذوالقرنين ياد شده، ذوالقَرنَین واژهای است عربی به معنی دارنده دو شاخ، دو سده یا صاحب دویست سال. ذوالقرنین یکی از شخصیتهای قرآن مجيد کتاب مقدس اسلام است. که علامه طباطبايي در تفسير ي کامل و دقيق ذوالقرنين را کوروش دانسته
ودليل ان تاجي است به شکل دو شاخ که کوروش بر سر مي نهاده کوروش دو شاخ گاو را مظهر قدرت میدانسته که زمین بر روی آن استوار است وآنرا نماد و نشانه هخامنشیان ساخته و مجسمههای فراوانی از سر گاو و دوشاخ در بیشتر مناطق ایران و عراق از آن دوره به جا مانده است
بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس ديCyrus Day) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند.
اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال 539 پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . 2544 سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد.
کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش خداوند قرار گرفته است. من از اینکه در تاریخ کشورم چنین کسانی بوده اند به خود می بالم.
در این خاک زر خیز ایران زمین ************ نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود ************کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود ************گدائی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت************ که ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد ************که نان آورش مرد بیگانه شد
(حکیم فردوسی)
برگرفته از www.aryanempire.com
+ |
جمعه چهارم آبان 1386- 17:35 - ريشو
در تنهايي هاي بي هوا
فرياد زديم.فريادي ماليخوليايي
هدايت قلم زد،از روي تنهايي
اما شب بي تپش،پايان نيافت
آرام آرام جان داديم
سحر نيامد،لرزيديم،جيغ كشيديم،گريه كرديم
خون آبه بالا آورديم
در انتهاي زمان،دنياي بنفش،لحظه هايمان را قورت مي داد
بغض كرديم
بي پروا دويديم،چشم بسته پريديم
جاودانگي،بي انتها بود
+ |
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386- 13:52 - ريشو
در سكوت سحر
در گوشه ي اتاق
به آسمان چشم دوخته ام.
هر يك از اين ستاره ها
كه كمابيش محو ميشوند،
كل تاريخ انسان را شاهد بوده اند.
در سپيده دمي اسرار آميز
دستم را بگير،با خود ميبرمت
تا صخره هاي بلند،آنجا كه آب به سنگ ميخورد و كف ميشود
آنجا كه طلوع خورشيد پيداست
آنجا كه ديوانه وار باد مي وزد
كه مردي جاز ميزند،در پرتگاه
و فريادهاي ما،جز به گوش او،به گوش كسي نمي رسد
+ |
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386- 9:45 - ريشو
پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
من نیازی به حکیمانم نیست
« شرح اسباب » من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی.
نيما يوشيج
+ |
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386- 11:3 - ريشو
سلام.ببخشيد كه دير به دير آپ ميكنم.
يك مشكل دارم.لطفا اگر كسي در persiangig اكانت داره،يه دعوتنامه براي من بفرسته.چون خيلي بهش نياز دارم.ايميلم هم در گوشه وبلاگ موجود هست.
ممنون
+ |
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386- 17:25 - ريشو
"در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...
+ |
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386- 14:29 - ريشو
در اين پست،قصد دارم ياوه گوييهاي خنده دار روزنامه ي كيهان را درباره ي هري پاتر بنويسم.اگر نميتونيد جلوي خنده تون رو بگيريد،اصلا نخونيدش.براي خواندن به ادامه ي مطلب بريد
+ |
جمعه پنجم مرداد 1386- 19:36 - ريشو
در جنگل تاريك،صدا پر سوسك مي آيد
صداي ناله ي گرگ
زوزه ي سگ
جيغ ميمون
و درختان زار ميزنند
همراه من
از تنفس بويت خسته نمي شوم
گرچه تلخ
خاك،به گل ميزند
و من لحظه لحظه فرو ميروم
چشمهاي درخشان نگاهم ميزند
و آفتاب طلوع نميكند
+ |
پنجشنبه چهارم مرداد 1386- 13:11 - ريشو
چشم بندم را بر ميدارم.بيابان برهوت،تاريك تاريك.بي شرمي هم حدي دارد.حتي به خودشان اين زحمت را نميدهند چشمانم را دوباره ببندند.با هم دعواشان مي شود.به هم تف ميكنند،لگد ميزنند،موي همديگر را ميكشند.با خشم نگاهم ميكنند.من داشتم به آنها مي خنديدم.به طرفم مي آيند.نه..خدايا دوباره نه...نه!!..باز شروع ميشود.به جاي خودشان،من را ميزنند.از گردن آن كه لاغرتر است،چرك سبز بيرون مي زند.هميشه وقتي عصباني ميشود،اينطوريست.
روده هايم از درد به هم مي پيچد.عزيزم وقتي من ميخندم،زير ناخن هاي كثيفت را تميز كن.دست از سرم بردار.همه اش ديوانگي.بيهودگي.باز آفتاب طلوع ميكند.برعكس،هوا سردتر شده.
+ |
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386- 19:7 - ريشو
مخاطب اين شعر شما نيستيد!:
چرا
چرا حتي خون آبه هاي انتظار
از پيكر وحشيم نمي غلد
چرا ديگر بوي پلوتو به مشام نمي رسد
آرمانتان بوي گنديدگي مي دهد
شرشر آب چشمه تمام شب خواب را از من گرفته بود
و من مدام از خود مي گريزم
اين صورتكهاي خوفناكتان مرا مي لرزاند
حالم را بهم ميزنيد
(لطفا نظرتان را راجع به اين بنويسيد!)
+ |