تبليغاتX
ريشو

ريشو

دیوار

یه دیواره یه دیواره  یه دیواره                   یه دیواره که پشتش هیچی نداره

نوک دیوارو پوشیدن سیه ابرون                نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون

یه پرنده س یه پرنده س یه پرنده س            یه پرنده س که از پرواز خود خسته س

بن بالشو بستن دست دیروزا                      نمیاد دیگه حتی به یادش فردا                                             

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا            روی پشت بومش ولو میشد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود               تموم کودکی های منو می دید

یه آوازه  یه آوازه  یه آوازه                       یه آوازه  که تو سینم شده انبار

یه اشکی که میچکه روی گیتار                  به اینها عاقبت کی گیرد این کار

یه مردابه یه مردابه یه مردابه                   یه مردابه توی تن از فراموشی

یه چراغی که میره رو به خاموشی            نگردد شعله ور بیهوده می کوشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:26  توسط ريشو  | 

دنياي بنفش

در تنهايي هاي بي هوا
فرياد زديم.فريادي ماليخوليايي
هدايت قلم زد،از روي تنهايي

اما شب بي تپش،پايان نيافت
آرام آرام جان داديم
سحر نيامد،لرزيديم،جيغ كشيديم،گريه كرديم
خون آبه بالا آورديم

در انتهاي زمان،دنياي بنفش،لحظه هايمان را قورت مي داد
بغض كرديم

بي پروا دويديم،چشم بسته پريديم

جاودانگي،بي انتها بود 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:35  توسط ريشو  | 

بدون شرح

در سكوت سحر
در گوشه ي اتاق
به آسمان چشم دوخته ام.
هر يك از اين ستاره ها
كه كمابيش محو ميشوند،
كل تاريخ انسان را شاهد بوده اند.
در سپيده دمي اسرار آميز
دستم را بگير،با خود ميبرمت
تا صخره هاي بلند،آنجا كه آب به سنگ ميخورد و كف ميشود
آنجا كه طلوع خورشيد پيداست
آنجا كه ديوانه وار باد مي وزد 
كه مردي جاز ميزند،در پرتگاه
و فريادهاي ما،جز به گوش او،به گوش كسي نمي رسد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 6:10  توسط ريشو  | 

خونريزي

پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!
 
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.
 
نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
 
یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
 
من نیازی به حکیمانم نیست
« شرح اسباب » من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی.

نيما يوشيج
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:45  توسط ريشو  | 

persiangig

سلام.ببخشيد كه دير به دير آپ ميكنم.
يك مشكل دارم.لطفا اگر كسي در persiangig اكانت داره،يه دعوتنامه براي من بفرسته.چون خيلي بهش نياز دارم.ايميلم هم در گوشه وبلاگ موجود هست.

ممنون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:3  توسط ريشو  | 

بوف كور

"در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد
و میتراشد.
    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:25  توسط ريشو  | 

نامه از جنگل

در جنگل تاريك،صدا پر سوسك مي آيد
صداي ناله ي گرگ
زوزه ي سگ
جيغ ميمون
و درختان زار ميزنند
همراه من
از تنفس بويت خسته نمي شوم
گرچه تلخ
خاك،به گل ميزند
و من لحظه لحظه فرو ميروم
چشمهاي درخشان نگاهم ميزند
و آفتاب طلوع نميكند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط ريشو  | 

همينجوري

چشم بندم را بر ميدارم.بيابان برهوت،تاريك تاريك.بي شرمي هم حدي دارد.حتي به خودشان اين زحمت را نميدهند چشمانم را دوباره ببندند.با هم دعواشان مي شود.به هم تف ميكنند،لگد ميزنند،موي همديگر را ميكشند.با خشم نگاهم ميكنند.من داشتم به آنها مي خنديدم.به طرفم مي آيند.نه..خدايا دوباره نه...نه!!..باز شروع ميشود.به جاي خودشان،من را ميزنند.از گردن آن كه لاغرتر است،چرك سبز بيرون مي زند.هميشه وقتي عصباني ميشود،اينطوريست.
روده هايم از درد به هم مي پيچد.عزيزم وقتي من ميخندم،زير ناخن هاي كثيفت را تميز كن.دست از سرم بردار.همه اش ديوانگي.بيهودگي.باز آفتاب طلوع ميكند.برعكس،هوا سردتر شده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:11  توسط ريشو  | 

مخاطب اين شعر شما نيستيد!:

چرا
چرا حتي خون آبه هاي انتظار
از پيكر وحشيم نمي غلد
چرا ديگر بوي پلوتو به مشام نمي رسد
آرمانتان بوي گنديدگي مي دهد
شرشر آب چشمه تمام شب خواب را از من گرفته بود
و من مدام از خود مي گريزم
اين صورتكهاي خوفناكتان مرا مي لرزاند
حالم را بهم ميزنيد

(لطفا نظرتان را راجع به اين بنويسيد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:7  توسط ريشو  | 

سياه

اكنون كه چراغها آن ور رودند
و تو با بي مهري به خواهر مي نگري
چراغ مخواه

اكنون كه دوشيزه ي روسپي كمال آرزوي توست
و بادي مي وزد،بي توجه تو
چراغ مخواه

سفر خوبست،اما نه براي تو كه با هر قدم،قدم پيشين محو شده
سرخي شب ابري
بي رنگ رز سياه
معنا نمي دهد

پس تو كه گرما را
به قيمت خورشيد فروختي
بي چراغيت بهتر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:29  توسط ريشو  |