چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386- 9:45 - ريشو
پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
من نیازی به حکیمانم نیست
« شرح اسباب » من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی.
نيما يوشيج
+ |
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386- 11:3 - ريشو
سلام.ببخشيد كه دير به دير آپ ميكنم.
يك مشكل دارم.لطفا اگر كسي در persiangig اكانت داره،يه دعوتنامه براي من بفرسته.چون خيلي بهش نياز دارم.ايميلم هم در گوشه وبلاگ موجود هست.
ممنون
+ |
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386- 17:25 - ريشو
"در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...
+ |
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386- 14:29 - ريشو
در اين پست،قصد دارم ياوه گوييهاي خنده دار روزنامه ي كيهان را درباره ي هري پاتر بنويسم.اگر نميتونيد جلوي خنده تون رو بگيريد،اصلا نخونيدش.براي خواندن به ادامه ي مطلب بريد
+ |
جمعه پنجم مرداد 1386- 19:36 - ريشو
در جنگل تاريك،صدا پر سوسك مي آيد
صداي ناله ي گرگ
زوزه ي سگ
جيغ ميمون
و درختان زار ميزنند
همراه من
از تنفس بويت خسته نمي شوم
گرچه تلخ
خاك،به گل ميزند
و من لحظه لحظه فرو ميروم
چشمهاي درخشان نگاهم ميزند
و آفتاب طلوع نميكند
+ |
پنجشنبه چهارم مرداد 1386- 13:11 - ريشو
چشم بندم را بر ميدارم.بيابان برهوت،تاريك تاريك.بي شرمي هم حدي دارد.حتي به خودشان اين زحمت را نميدهند چشمانم را دوباره ببندند.با هم دعواشان مي شود.به هم تف ميكنند،لگد ميزنند،موي همديگر را ميكشند.با خشم نگاهم ميكنند.من داشتم به آنها مي خنديدم.به طرفم مي آيند.نه..خدايا دوباره نه...نه!!..باز شروع ميشود.به جاي خودشان،من را ميزنند.از گردن آن كه لاغرتر است،چرك سبز بيرون مي زند.هميشه وقتي عصباني ميشود،اينطوريست.
روده هايم از درد به هم مي پيچد.عزيزم وقتي من ميخندم،زير ناخن هاي كثيفت را تميز كن.دست از سرم بردار.همه اش ديوانگي.بيهودگي.باز آفتاب طلوع ميكند.برعكس،هوا سردتر شده.
+ |