پنجشنبه چهارم مرداد 1386- 13:11 - ريشو
چشم بندم را بر ميدارم.بيابان برهوت،تاريك تاريك.بي شرمي هم حدي دارد.حتي به خودشان اين زحمت را نميدهند چشمانم را دوباره ببندند.با هم دعواشان مي شود.به هم تف ميكنند،لگد ميزنند،موي همديگر را ميكشند.با خشم نگاهم ميكنند.من داشتم به آنها مي خنديدم.به طرفم مي آيند.نه..خدايا دوباره نه...نه!!..باز شروع ميشود.به جاي خودشان،من را ميزنند.از گردن آن كه لاغرتر است،چرك سبز بيرون مي زند.هميشه وقتي عصباني ميشود،اينطوريست.
روده هايم از درد به هم مي پيچد.عزيزم وقتي من ميخندم،زير ناخن هاي كثيفت را تميز كن.دست از سرم بردار.همه اش ديوانگي.بيهودگي.باز آفتاب طلوع ميكند.برعكس،هوا سردتر شده.
+ |